به نام خدا
مختصر
جایی برای نوشتن روح اله رحمتی نیا
صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | خروجی وبلاگ
  حضرت علی اکبر(ع)(قسمت اول)

كودكي علي‌اكبر (ع)

1ـ تولّد

از روزي كه به دنيا آمد، نامش را علي (ع) گذاشتند، كه بعدش به علي‌اكبر (ع) معروف شد.

جمالش مثل جمال پيغمبر (ص) بود.

از همين رو هر موقعي كه (در مدينه) بني‌هاشم و اهل بيت (ع) دلشان براي پيغمبر (ص) تنگ مي‌شد به قامت علي‌اكبر (ع) نگاه مي‌كردند. (و مي‌گفتند علي جان! جلوي ما راه برو) از همه بيش‌تر، زينب (س) به او علاقه داشت؛ چرا كه پريشان برادرزاده‌اش بود و ... .

2ـ در حرم پيامبر (ص)

(ايام كودكيش بود كه) وارد حرم پيغمبر (ص) شد. ديد بابايش كنار ستون حرم و قبر مطهر نشسته است. سلام كرد. در آغوش پدر قرار گرفت.

بابا جان!

من دلم انگور مي‌خواهد.

(حال، فصل انگور هم نيست) امّا ابي عبدالله (ع) به قدرت الهي ـ از ستون مسجد، انگور بيرون آورد و دانه‌دانه در دهان فرزندش گذاشت و ...

(شايد در آن لحظه ابي‌عبدالله (ع) اين جمله را فرمود كه مي‌بينم آن‌چه را كه جدّم فرمود و ... از قضاياي كربلا برايم گزارش داد ... و اين‌كه يك روزي اكبرم از من طلب آب مي‌كند و ... داستان عاشورا)

 

 

نویسنده : روح الله رحمتی نیا | ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٢
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

   

سلام

نمی خواستم دليل نوشتن مطالب اين وبلاگ رو بگم به اين اميد که خوننده هاش ميفهمند ولی فکر کنم لازم باشه چيزی بگم

ميخوام بدونيد لاهوتيان افرادی هستند که رسيدن به مقام آنها کار هر کسی نيست جز با نظر اهلبيت(ع)

اين مطالب يه محرکی برای من در وهله اول و بقيه خواننده ها باشه که به اصلاح دين و آخرت خودمون بپردازيم

از نوشتن نظراتتون خيلی خوشحال ميشم

اگر هم مطلبی داريد که خوب باشه حتما استفاده ميکنم

من رو هم عا کنيد

يا علی

نویسنده : روح الله رحمتی نیا | ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٢
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  دمی با پير روشن ضمير دولاب

ساده بود و صميمی(قسمت دوم)

اغلب واصلان و کاملان راه خدا، نقطه آغاز تحولي داشته اند و عجيب اين که بسياري از آنها از راه آموزش ها و تحصيلات رايج پيش نرفته اند. يکي از شگفتي هاي زندگي و شخصيت اين عارف نوراني فقيد نيز همين بود که تحصيلات رسمي چنداني نداشت و در کسوت علما هم نبود؛ بلکه در جواني و هنگامي که در کربلا، زاير و ميهمان خوان کرم حسيني بود به آستان ايشان راه يافت و مورد عنايت ويژه حضرت سيدالشهدا(ع) قرار گرفت.
از خود مرحوم دولابي در شرح اين ماجراي عجيب نقل است که فرمود: در ايام جواني همراه پدرم به نجف اشرف مشرف شده بودم.
در آن زمان بشدت تشنه علوم و معارف ديني بوده و با تمام وجود خواستار اين بودم که نجف بمانم و در حوزه تحصيل کنم ؛ ولي پدرم که مسن بود و جز من پسر ديگري که بتواند در کارها به او کمک کند نداشت ، با ماندنم موافق نبود.
در حرم اميرالمومنين (ع) به حضرت التماس مي کردم ترتيبي دهند که در نجف بمانم و درس بخوانم و آن قدر سينه ام را به ضريح حضرت فشار مي دادم و مي ماليدم که موها کنده و سينه ام زخم شده بود. حالم به گونه اي بود که احتمال نمي دادم به ايران برگردم.
به خود مي گفتم يا در نجف مي مانم و مشغول تحصيل مي شوم و يا اگر مجبور به بازگشت شوم همين جا جان مي دهم و مي ميرم.
با علماي نجف هم که مشکلم را درميان گذاشتم تا مجوزي براي ماندن در نجف از آنها بگيرم به من گفتند که وظيفه تو اين است که رضايت پدرت را تامين کني و براي کمک به او به ايران بازگردي.
در نتيجه نه التماس هايم به حضرت امير کاري از پيش برد و نه متوسل شدنم به علمائ مرا به خواسته ام رساند. تا اين که با همان حال ملتهب همراه پدرم به کربلا مشرف شدم. در حرم حضرت ابا عبدالله (ع) بالاي سر ضريح حضرت ، همه چيز حل شد و هر چه را مي خواستم به من عنايت کردند، به طوري که هنگام مراجعت حتي جلوتر از پدرم و بدون هيچ گونه ناراحتي راه افتادم و به ايران بازگشتم.
در ايران اولين کساني که براي ديدن من به عنوان زاير عتبات ، به منزل ما آمدند دو نفر سيد بودند. آنها را به اتاق راهنمايي کردم و خودم براي آوردن وسايل پذيرايي رفتم.

وقتي داشتم به اتاق برمي گشتم جلوي در اتاق پرده ها کنار رفت و حالت مکاشفه اي به من دست داد و در حالي که سفره به دستم بود حدود 20 دقيقه در جاي خود ثابت ماندم.
ديدم بالاي سر ضريح امام حسين (ع) هستم و به من حالي کردند آنچه را مي خواستي از حالا به بعد تحويل بگير. آن دو آقا سيد هم با يکديگر صحبت مي کردند و مي گفتند او در حال خلسه است.
از همان جا شروع شد. آن اتاق شد بالاي سر ضريح حضرت و تا 30 سال عزاخانه اباعبدالله بود و اشخاصي که به آنجا مي آمدند بي آن که لازم باشد کسي ذکر مصيبت بکند مي گريستند.

 

ادامه دارد...(ان شاالله)


نویسنده : روح الله رحمتی نیا | ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٢
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت