|
ساده بود و صميمی(قسمت دوم)
اغلب واصلان و کاملان راه خدا، نقطه آغاز تحولي داشته اند و عجيب اين که بسياري از آنها از راه آموزش ها و تحصيلات رايج پيش نرفته اند. يکي از شگفتي هاي زندگي و شخصيت اين عارف نوراني فقيد نيز همين بود که تحصيلات رسمي چنداني نداشت و در کسوت علما هم نبود؛ بلکه در جواني و هنگامي که در کربلا، زاير و ميهمان خوان کرم حسيني بود به آستان ايشان راه يافت و مورد عنايت ويژه حضرت سيدالشهدا(ع) قرار گرفت. از خود مرحوم دولابي در شرح اين ماجراي عجيب نقل است که فرمود: در ايام جواني همراه پدرم به نجف اشرف مشرف شده بودم. در آن زمان بشدت تشنه علوم و معارف ديني بوده و با تمام وجود خواستار اين بودم که نجف بمانم و در حوزه تحصيل کنم ؛ ولي پدرم که مسن بود و جز من پسر ديگري که بتواند در کارها به او کمک کند نداشت ، با ماندنم موافق نبود. در حرم اميرالمومنين (ع) به حضرت التماس مي کردم ترتيبي دهند که در نجف بمانم و درس بخوانم و آن قدر سينه ام را به ضريح حضرت فشار مي دادم و مي ماليدم که موها کنده و سينه ام زخم شده بود. حالم به گونه اي بود که احتمال نمي دادم به ايران برگردم. به خود مي گفتم يا در نجف مي مانم و مشغول تحصيل مي شوم و يا اگر مجبور به بازگشت شوم همين جا جان مي دهم و مي ميرم. با علماي نجف هم که مشکلم را درميان گذاشتم تا مجوزي براي ماندن در نجف از آنها بگيرم به من گفتند که وظيفه تو اين است که رضايت پدرت را تامين کني و براي کمک به او به ايران بازگردي. در نتيجه نه التماس هايم به حضرت امير کاري از پيش برد و نه متوسل شدنم به علمائ مرا به خواسته ام رساند. تا اين که با همان حال ملتهب همراه پدرم به کربلا مشرف شدم. در حرم حضرت ابا عبدالله (ع) بالاي سر ضريح حضرت ، همه چيز حل شد و هر چه را مي خواستم به من عنايت کردند، به طوري که هنگام مراجعت حتي جلوتر از پدرم و بدون هيچ گونه ناراحتي راه افتادم و به ايران بازگشتم. در ايران اولين کساني که براي ديدن من به عنوان زاير عتبات ، به منزل ما آمدند دو نفر سيد بودند. آنها را به اتاق راهنمايي کردم و خودم براي آوردن وسايل پذيرايي رفتم.
وقتي داشتم به اتاق برمي گشتم جلوي در اتاق پرده ها کنار رفت و حالت مکاشفه اي به من دست داد و در حالي که سفره به دستم بود حدود 20 دقيقه در جاي خود ثابت ماندم. ديدم بالاي سر ضريح امام حسين (ع) هستم و به من حالي کردند آنچه را مي خواستي از حالا به بعد تحويل بگير. آن دو آقا سيد هم با يکديگر صحبت مي کردند و مي گفتند او در حال خلسه است. از همان جا شروع شد. آن اتاق شد بالاي سر ضريح حضرت و تا 30 سال عزاخانه اباعبدالله بود و اشخاصي که به آنجا مي آمدند بي آن که لازم باشد کسي ذکر مصيبت بکند مي گريستند.
|