ذكر مصيبت علياكبر (ع)
روز عاشورا شد، آمد از محضر ابيعبدالله (ع) براي رفتن به ميدان نبرد اجازه بگيرد.
بابا جان!
اجازهي اعزام به ميدان ميخواهم.
فرمود: برو عزيزم.
همينكه علياكبر (ع) به سمت ميدان حركت كرد، ابي عبدالله (ع) از خود بيخود شده و دنبال فرزندش به راه افتاد، محاسن مباركش را در دست گرفت و شروع به خواندن آيهي انبيا نمو دكه:
اِنَّ اللهَ اصْطَفي آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ اِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْران ...
خدايا!
تو شاهدي كه شبيهترين فرد به پيغمبر تو (اَشْبَهُ النّاس خَلْقاً و خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ) را به سوي اين قوم ميفرستم.
علياكبر (ع) وارد ميدان نبرد شده و رجزي خواند.
اَنا عَلِيُّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ
نَحْنُ وَ بَيْتِ اللهِ اَوْلي بِالنَّبيِّ
تَاللهِ لا يَحْكُمُ فينَا ابْنُ الدَّعيِ
بر دشمن حمله كرد و عدهي زيادي (حدود 120 نفر) را به درك واصل كرد.
پس از مدّتي مبارزه با دشمن، تشنگي بر او غلبه كرد.
(امام صحنهي رزم علياكبر (ع) را ميبيند. از همينرو منتظر است تا فرزندش برگردد و شايد به همين دليل است كه جام شهادت را به علياكبر (ع) نميدهند)
به سمت بابا برگشت و عرض كرد:
«اَلْعَطَشُ (قَدْ) قَتَلَني وَ ثِقْلُ الْحَديدِ اَجْهَدَني.»
عطش بر من غلبه كرد و ... اين لباس كه بر تن دارم بر من سنگيني ميكند. همين كه گفت، بابا من تشنه هستم. اما فرمود: هات لسانك. زبانت را بيرون بياور.
ابيعبدالله (ع) با يك عمل، دو كار انجام داد:
اوّل، آنكه لبهاي علياكبرش را بوسيد. ديگر، آنكه خواست به او نشان بدهد كه كام و زبانش از زبان او تشنهتر است.
(پس از اين ماجرا) بار ديگر برگشت به سوي ميدان.
مرّه بن منقذ ميگويد: گناه همهي عرب بر گردن من اگر داغ و بلاي او را به دل بابايش نگذارم لذا اين نامرد در جايي مخفي شده، همچنانكه علياكبر (ع) مثل حيدر كرّار ميجنگيد از پشت نيزهاي را بر (پهلوي) او وارد كرد.
لذا از روي اسب نزديك بود كه بيفتد، دستهايش را به اطراف گردن اسب انداخت.
(بايد نشان فاطمي داشته باشد. همچون جدّهاش فاطمه زهرا (ع) پهلويش شكافته شد شيخ عباس قمي در كتاب بيتالاحزان مينويسد كه با خنجر از لاي در، بر فاطمه (ع) ضربت زدند بعد وارد خانه شدند. خدا لعنت كند آن كسي را كه با خنجر بر پهلوي زهرا (ع) ضربت زد)
مرّه بن منقذ ميگويد:
دور زدم آمدم جلوي او (= علياكبر) با عمود آهنين بر سرش ضربت زدم. خون از سر فوران ميزد و ...
دستها را دور و اطراف گردن اسب قرار داد، يعني كه مرا از مهلكه بيرون ببر. (با خونهايي كه از سرِ علياكبر (ع) فوران ميكرد) خون جلوي چشمهاي اسب را گرفت، به عوض آنكه راكب خويش را به سوي خيمهگاه بياورد، به سوي وسط لشكر دشمن برد و ... (آنچه كه نبايد ميشد شد و ...)
|